نوشته ام كه خط بزنی
شعر و یاد داشت ها
حتا نگفته است تو بسيار ناكسي! هر روز اين اتاقك توفاني است از آن ابروان ابري و چشمان اطلسي آغوش يار مسجدي و دست هاي او وا مي شوند مثل كتاب مقدسي اما نه سوي من كه من آدم! نه! چيستم؟ ها راستي... مشابه يك شكل هندسي اين كوچه خالي است خيالي ست كوچه يي كه مي دوي و مي دوي اما نمي رسي... آتش! نه! باد بود چه بي اعتنا گذشت اصلا نديد اين كه تو خاري و يا خسي ** من ماندم و دو دست دو دستي كه سال هاست خيلي مشابه است به ديوار محبسي
از بي كسي نپرس كه اين روزها كسي
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت
8:29 توسط ابراهیم امینی | |


