نوشته ام كه خط بزنی
شعر و یاد داشت ها
تا بيايي چند تا سيگار روشن مي كنم لحظه يي خود را به من ـ بازيچه ات ـ مصروف كن لامپ هاي خانه را نشمار ، روشن مي كنم زنده گي باشد برايت شعر مي گويم فقط من از اين فانوس ها بسيار روشن مي كنم مي زنم پطرول مي پاشم سرم تكليف را هاي مردم! سوختم يك لحظه خاموشم كنيد!
چشم را با لحظه يي ديدار روشن مي كنم
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت
8:17 توسط ابراهیم امینی | |


