شعر و یاد داشت ها
هيچ چوچه سگي چرا با كفش هاي من شوخي نمي كند موش هاي ماده! پشك هاي نر را بيشتر دوست مي داريد؟ و من زني را كه هرگز نرسيده ام به سرو وضع خويش كه نرمش يافتم كنده كنده كنده كنده كنده كنده كرده است كفش هاي مرا خيابان تا خانه يي كه لاش پشك ها ي نر را ماده موش ها خوردند كه هيچ كس چرا در محراق خيابان خانه اي نمي سازد ساعت چنان خوابيده است كه انگار ادامه يك لك و بيست و چهار نمي دانم در امتداد دايروي اش تا ابد مرده است تمام حشيش هاي مزار را كشيده است نرمي نرسيدن به ماده موش ها كه طعم ديگري دارد عادت عادت عادت نمي كنم ديگر به معشوقه يي كه با شنيدن هر شعر گونه سرخ كند تنها در خواب هاي من تب خالش مي زند لب سرخ مي كند به دشنام دادنم در هيچ كس نمي يابند خودشان را احساساتي را كه با پاي خودت كفش كرده اي از هيچ كسي اقتفا نمي كند و به هيچ كسي اكتفا اين شاهراه را چرا به سمت خانه محقرش كشيده بامدادجان ما كيستيم كه هيچ نيستيم؟ يعني چه؟ چوچه سگ را در سطر اول از ياد مي بري؟ و ازدهانت هرچه سوي من آمده كه خوش نيامده همه چيزرا كنار نزن سيگار بزن شايد موش ها فيمينيست سگ ها مازوخيست تو چه مي شوي ؟ هيچ چي صبح از پشت يك عالم روزنامه تاريخ تيرشده طلوع ميكني و شب هيچ كس نمي تواند شبنامه عاشقانه ترا نشر كند و تافردا اكتفا مي كني به مصرعي از حافظ كه "هر سخن جايي و هر نكته مكاني ندارد"
نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت
18:42 توسط ابراهیم امینی | |


