شعر و یاد داشت ها
تلخ افتاد خيلي تلخ ازسيب تا اتفاق بايد بگريم سلام را به رويم تف هم نكردي باشد امشب را باشد چنان كم آورده ام كه چشم در برابر خورشيد كه آب ازتكثر خشكيدن كه گام از مسافت راه كه من در برابر تو ترسيده ام مي خواهم بترسم مي خواهم فرار كنم از زني به زباله داني و از ناني به دهاني كه هرگز لبش سبز نشد جز با بردن نامي كه تو روي گريه هايت گذاشته اي! گر چند اين سرك هاي صاف مزار مجالم ندادند تا خود را براي الاغي افغاني معرفي كنم نتوانستم مي توانم زبان مادري ام را بر روي برادراني كه هنوز بوي ميمون مي دهند راحت مثل سلام تف كنم تف كن! "كاري كه تف كرد حضرت يوسف نكرد" من مي خواهم از اتفاق ها بيرون بيفتم اين چه ربطي به آزادي بيان دارد؟ لطفا شما مي توانيد پايتان را به اندازه زبان تان دراز كنيد نه به اندازه اين شعر! سطر به سطر افتادم اما به سطلي نيفتادم كه از سلطنت سرد آب هاي باميان سر بكشد ترسيدم نه مثل بت از افتادن كه مثل بودا از زنده گي كه خدا گونه از خودم تا اين ادامه دم بريده
نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت
18:40 توسط ابراهیم امینی | |


