شعر و یاد داشت ها
مثل يك لكه كه افتاد به پيراهن، بود مثل يك طفل كه در كوچه تف اش مي كردند و خيابان پرِ از له شدن و مردن بود آه هرگز نشنيدم كه چه مي خواست چه گفت آه هرگز متوجه نشدم ... با من بود؟ گاه قرباني يك رابطهء خوني شد گاه زنداني عمريهء سوءظن بود من اگر مُردم اگر زنده شوم يك مردَم ديگران هم بكند آنچه مسيحا مي كرد با غزل تازه يي آمده ام اگر به كوچه و يا خانه ريخت خونم بود اگر به بيد نمي دادي اش جنونم بود اگر به جاي شما تكه تكه شد افتاد در انزواي سرك، كودك درونم بود ... كه جوگيان همه فال مرا چنين ديدند ... كه آفريدنت از بخت بد شگونم بود نمي توانم ديگر ، نمي توانم ديـــــ.... نوشته مي كنم اين آخرين ستونم بود
مثل يك ‹بوتل ودكاي› پس از خوردن بود
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت
6:55 توسط ابراهیم امینی | |
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت
10:21 توسط ابراهیم امینی | |


