دوباره خسته خسته است و سوی کار می رود
شبیه مرد مرتدی که پای دار می رود
چقدر جالب است که به فکر مرگ و میر نیست
در این زمان هر اتفاق انتظار می رود
دوباره مانده است که چه گم شده که هرطرف
کسی پیاده می دود کسی سوار می رود
و عاشقی که پشت در بلند ایستاده است
چقدر سنگ می خورد که او کنار می رود
دودست، دوست نیست که هزار دشنه دشمن است
اگر بگرید آبرو و اعتبار می رود
چقدر این دو اتفاق پشت هم فتادنی است
زچشم اشک می رود زدست یار می رود
چرا به شعرهای من در آخرش که می رسی
همیشه بیت عاشقانه یی به کار می رود؟
مرا در کوچه افگندید باشد یادتان مادر!
نترسیدید بیکس می شود اولادتان مادر
پدر (عباس) سه ساله ست دستش را نمی گیرید؟
نمی پرسید از دلتنگی (سجاد) تان مادر؟
اگر لب را به روی بچه ها چون غنچه نگشایید
کجا، کی می رسد تا آسمان فریادتان مادر
بهشت زیر پای تان جهنم می شود کم کم
و با این جرم می میرید یک تعدادتان مادر
ولی با این همه من به تمام چیز خوشبینم
اگر چه خانه را پر کرده استبدادتان مادر!
تو خبرداری از اینکه پدرت شاعر شد
زنده گی آمد و در چهرهء تو ظاهر شد
گاز و گهوارهء تو گوهرهء مادری است
درد و دیوانگی یکسرهء (خاوری) است
چه کسی بود مرا برده و در گور انداخت
مثل یک «فِرصت» مردار مرا دور انداخت
چه کسی بود که با شیطنت چشمانت
آمد و این همه در شهر شر و شور انداخت
دید افتاده ترین بچهء این کوچه منم
بعد چشمان ترا چار طرف چور انداخت
زلف را حلقه زنان حلقه زنان... در بغداد
عشوه یی کرد و در گردن منصور انداخت
هرچند لحظه لحظه دلش شور می زند
از شرم دست های مرا دور می زند
بگذار تا بنوشم از این چشمهء شراب
یک روز چشم های ترا مور می زند
ماهی دلش گرفته که در آب خویش را
بسیار بی ملاحظه در تور می زند
کودک اگر درست بفهمد که درد چیست
کی دست را به خانهء زنبور می زند
آدم خریست که همهء عمر خویش را
در راه خشک و خالی آخور می زند
موسیچه از ضیافت باران گریخته
موسیچه در تمام درختان گریخته
موسیچه لانه بسته بدون کدام ترس
در چشم چند زاغ زمستان گریخته
موسیچه روی بال عقابی نشسته است
از ترس گوشت خواری انسان گریخته
موسیچه رفته با نک اش ایمان بیاورد
از مسجد و منار ومسلمان گریخته
موسیچه شاعریست که از متن زنده گی
تا این سه سطر پوچ و پریشان گریخته
امشب گناهکارترینم ای آسمان!
زندانی زمان و زمینم ای آسمان
من لایقِ کدام عذابم؟ که مرگ را
با دست های خود بگزینم ای آسمان
بر چشم و چهره یی که پر از مهربانی اند
من با کدام چشم ببینم ای آسمان
دستان من به عاطفهء ماه لطمه زد
من یک پلیدِ پستِ لعینم ای آسمان
آه! اعتراف بیشتر از این ... من آمدم
در پای پاسُخت بنشینم ای آسمان
به حسن آذرمهر، هم سرشت و هم سرنوشتم
... استاده باش روی گپت از اول نگو
هر کس که گفت، گفت، تو حرف از عمل نگو
بن بست ها چو بر سر راهت نشسته اند
در راه خود برو به کسی راهِ حل نگو
در این زمان سلام کسی بی دلیل نیست
ساده نباش زهر زبان را عسل نگو
دیوانه جان! برو دل پر درد و داغ را
با رد پای رهگذرانِ محل نگو
این شعر را که تکه کنی شعر دیگریست
دیوانه جان! به خاطر مردم غزل نگو
در جاده ها رها کن حالا مسافرت را
با او نگو عزیزم گپ های آخرت را
از پشت او نیایی تا لحظهء جدایی
بگذار خو بگیرد درد مسافرت* را
او می رود که دیگر برگردد وبیاید
برگردد و ببوسد چشمان شاعرت را
سیگارهای پیهم آزارهای پیهم
دیوانه تر نموده آزرده خاطرت را
با خود خدا خدا کن تا زنده پس بیارد
از غزوه های غصه یک روز کافرت را...
پر می کشی پرندهء زیبا کجا...به خیر؟
شاید به گوش تو برسد این صدا به خیر
ای کاش باز هم نفس و هم قفس شویم
ای کاش مستجاب شود این دعا به خیر
یاد ظهور حضرت باران به چشمهام
یاد بهار و پنجرهء بسته وا به خیر
ای توت های شاخهء شیرین کودکی
یک روز می رسید به این دست ها به خیر
این زنده گی چقدر... خودش خسته می شود
بگذار بگذریم از این ماجرا به خیر