این روزها در ناگوارترین وضعیت روحی به سر می برم. نوشتن این غزل از انبوه اندوهم اندکی کاست.
بر روی تاقم چند پاکت قرص تسکین است
غلتیده ام روی اتاق و پرده پایین است
آن شاخۀ مشکوک پشت شیشه یادم هست
به قول فرخزاد: «شاید زنده گی این است!»
وقتی دهانم مثل زخمی باز می ماند
وقتی زبانم تکه یی از طعن و توهین است
وقتی که سم می گریم و خاشاک می خندم
باید بگویی: «مرد بدبخت است، بدبین است»
مخلوطی از خون و خیانت هاستم اما
در کام مرگ این طعمۀ شوریده شیرین است
پیراهن من گور سیاری است، می بینی؟
می دانی، این شب ها دلم دارالمجانین است
در حلقه های حیله های دود می پوسم
دیگر برایم مصرف مشروب سنگین است
سال های پیش رو تقویم را ترسانده است
آتش خاموشی «ابراهیم» را ترسانده است
این که کوچیده است ایمان از من بی پای وسر
سنگر سنگی سر تسلیم را ترسانده است
راه کج کرده «گل سرخ»، از «مزار» من، بهار
غچی خوشگرد روی سیم را ترسانده است
مشکل من چیست وقتی شاخه ننشیند به گل
در سراپرده کسی ترسیم را ترسانده است
بوم های بام من بی وقفه می گریند،آه
سربه خودخندیدن من بیم را ترسانده است
شانه خالی می کند از ابر، کشت تشنه ام
خون من این خاک ناتقسیم را ترسانده است
من نمی خواهم بگریم، گریه می گیرد مرا
گوشه گیری مرد بی تصمیم را ترسانده است
صبح زود، فرصت طلایی نوشتن دو غزل را از دهان گرسنۀ زمان چور زدم هاهاها ( چه جملۀ ابلقی!) راستش، غزل اولی با این بیت شروع شد: مرا به رقص بیار و مرا به خویش بیار/ بخوان خیام و پیاپی پیاله پیش بیار. دیدم این بیت حال وهوای ساقینامه های کلاسیک دارد، گفتم: (بیا تو هم از شراب دم بزن که چه از آب در می آید)؟ و ها... این غزل را پیشکش می کنم به شاعر شهره وسرشناس؛ دوست نازنینم یاسین نگاه!
بیار آن چه که شورید در تنم جان را
و آب کرد به رگ های من زمستان را
بدان که خاطرۀ تلخ خشت وخاک منم
بساز بتکدۀ از قدیم ویران را
بیا و از سر راهت به مقصد مستی
کمی به خانه تعارف بکن خیابان را
تو گپ زدی گل نی در گلوی تو رویید
بریز و سخت به آتش بکش نیستان را
" بیار باده!" که از ابتدای کار، خدا
به دست باد سپرده است دست انسان را
چنان بیار که این خاک فرش، عرش شود
ببیند آینه ها دست وپای کوبان را
***
" کجاست باده؟" در این جا عرق سگی هم نیست
بترس از این که تلاشی کنند باران را
غزل دوم چند روز پیش در فرایند یک حس عاشقانه نوشته شد
من کیستم خلوت بمانم دست هایت را؟
وقتی که خاک کوچه بوسیده است پایت را
ای چشم هایت چشمه های شوخ خوشبختی
بسیار کم دارد بهشت آب وهوایت را
این بنده گی را دوست دارد بند بند من
آویختم آهسته در گوشم صدایت را
امشب برایت قرص ماه آورده ام بانو!
تب داری و با آب می نوشی دوایت را
***
حالا تو اینجا نیستی من غرق در چرتم
با چرس هایی که نمی دانم کجایت را...
تونیستی آن سوی دوری های بی پایان
شاید هوای سرد نوشیده است چایت را
گفتند، جای عشق خالی، در غزل هایت
تونیستی باید که خالی ماند جایت را
... عصرها حین برگشتن به اتاق، وقتی روی (پل سوخته) می رسم، می ترسم. می ترسم از خودم و از شیطان اندوهگین درونم که با اشتیاق شدید از من خواهش می کند به جمع رفقای احتمالی ـ مجموعه ی معتادان شهر کابل ـ بپیوندم. منظورم از رفقای احتمالی جمعیت قریب 100 نفره یی است که با دلیل و بی دلیل زنده گی شان را روی زرورق سیگار می سوزانند تا هم بازار کرم های دریای کابل گرم باشد و هم عابران روی پل سوخته از این نعمت سپید الهی ( هیرویین) محروم نمانده و بوی سوخته گی نا آشنایی را استشمام بفرمایند. من از چشم اندازهای نزدیک تری آنان را دیده ام. و گاهی رفتارهای عجیب و غریب شان وسوسه ام کرده تا از آن " لجن میعادی" سوژه ی مستندی روی هم کنم ولی احساس من نسبت به آن ها عمیق تر شده است. احساسی که مرا از سوژه ساختن این ( اجتماع تنها ) باز می دارد.
خلاصه هر روز حین عبور با هزار چشم به آن ها نگاه می کنم و برایم رقت برانگیز تر می شوند. ولی باز هم می ترسم وقتی می بینم یک نفر از "کروزین" پایین می شود و بالباس های مرتب تر و شیک تر از لباس های من به جمع بی خیال آن ها می پیوندد.حالا فکر می کنم من باید بترسم چون فاصله ی زیادی از هر نگاه با آنان ندارم. .
این شعر می تواند یادگاری از روزگار ناماندگار عبور از پل سوخته باشد.
نفس بکش! نفس تو دوام زیستن است
نفس بکش که جهان کارخانهی کفن است
نفس بکش که تو خیلی غریب و تنهایی!
خوشم که حد اقل در کنار من " حسن" است
اگر چه سمبه و سوراخ بینی ات بندند
ولی به زیر دماغ تو یک وجب دهن است
هوای کابل اگر چه به زهر آلوده است
چه فرق می کند آدم سرشتش از لجن است
نفس بکش که نبینم شکست پستت را
میان زنده گی و تو نزاع تن به تن است
نفس بکش که نفس راز جاودانه گی است
و گر نه روی زمین عرصهی بزن بکن است
کسی به فکر فریب و کسی به فکر رفیق
کسی به فکر خدا و کسی به فکر زن است
حسن: حسن ابراهیمی دوست شاعرم که در کابل هم اتاقی هستیم.
کابل/ 26 سرطان/ سال 90
ما سرنوشت ساده و بی درد سر داریم
امیدهای پیش پا افتاده تر داریم
مجذوب این افتادن از چشم درختان ایم
ما می توانستیم دست از سیب برداریم
ما تا سحر در خانه های مان نخوابیدیم
ترس از سقوط بام و بیم از پشت در داریم
گفتید: (می افتند)،(می گریند)،(می میرند)
گفتیم: از این پیش آمدها خبر داریم
همشهریان شیشه یی! ما چند سرنیزه
دیوانه گی، میراث از عصر حجر داریم
**
جز نام ها ـ این حرف های مفت و بی مفهوم ـ
دیگر چه میراثی از آقای پدر داریم...؟
۲
دلم برای غزل عاشقانه تنگ شده بود.
طناب دار تعطیل من از پیراهنت خالی ست
تمام پیرهن های زنانه از تنت خالی ست
لبانم زخمزار از خنده های بی نمک، یک سو
سر از شوریده گی شارید و دست از دامنت خالی ست
ترک برداشت لب هایم اتاق و تاق نسیان را
زبان شاعری از اتفاق افتادنت خالی ست
چه دلگیر است دیواری که تصویر تو یادش نیست
تن بی صاحبم هم از خراش ناخنت خالی ست
نبودت روی میدان های بازی سایه افگنده
که جیب بچه های شوخ شهر از شیطنت خالی ست
به غیر از من که عشقت رو سیاهم، بی پناهم ساخت
که می داند در آن سوهای شال گردنت (خالی) ست
آن چشمها که چشمهء شورآب دیده اند
این چشمهای چرتِ چهها که ندیده اند
این روزها که غرق در اندوه مردماند
این شامها که وقف، به نام سپیده اند
این دستها مشابه دودوست اند که
سطحی وساده از همه ـ ازهم ـ رمیده اند
این رنگها که از رخ اطرافیان من
مثل کبوتران مکرر، پریده اند
این پشتِ پردهها که دوسایه برای هم
چوکی و چای و عشق به ترتیب چیده اند
**
این واژه ها که سقط شدند از زبان من
نی در غم غزل نه به قصد قصیده اند
این واژه ها تبلور تنهایی من اند
یا چند تکه روح به آتش کشیده اند
بیهوده در هوا که دهن وا نمی کنند
این زخم های مست تنم را چریده اند
این کوچه شاهد است که این خانه قبر کیست
هاهای گریه های مرا شب شنیده اند...
**
امشب بیا و یک هوسانه درست کن!
رگ های من خمیر بریده بریده اند
مرا خطا بده از « گیرهء» گرفتاری
مرا که لا اقل این قدر در نظر داری؟!
مرا که بخیه شدم با رگم به مرگ، گره...
... گره زدند به پیراهن عزاداری
مرا که شایعهء مرگ چند یاغی ام و
قبول دارد و ... رد می کنند بسیاری...
از این که رفتم و در خاک پست پیوستم
از این که یاد شدم با بدی و مرداری
تو کیستی که به چشم تو خوار و خر باشم
همان قیافهء محو و نگاه تکراری
مرا خطا نده از گیره من خودم خوبم!
مرا بمان و برو ای سگ وفاداری!
مرا دوباره گلوگیر کرده « بابا آب!»
شب گذشتهء نان و دودسته ترکاری
مرا به عاشقی ـ این طعم دخترانه ـ چه کار؟
اگر تو از سرم آهسته دست برداری
اگر مرا بگذاری و درد دور شود
اگر مرا بگذاری به « از تو بیزاری»
من و تو لازم و ملزوم هم ... نه! ممکن نیست
حواس پرتم و طردم به گوشه یی، آری
نانی نبود معده که در اعتصاب بود
اعصابم از قدیم به شدت خراب بود
چون گندمی که تازه بروید به قصد نان...
من بودم آن که درخور هر آسیاب بود
آن شب که خواستی بزنی نقب در سفر
روحم به دست و پای تو در پیچ و تاب بود
آن شب که شهر از تو تهی گشت، چشم هام
آشوب داشت، در دل من انقلاب بود
می دانی این گرسنه گی ام چند ساله شد؟
تنها ته نگاه تو یک مشت آب بود
تو رفتی و کنار خودم گریه ام گرفت
پیراهن سفید تو روی طناب بود
**
بعدن تحمل دوسه سر روی گردنم
دندان جویدن و هذیان حین خواب بود
بعدن به بعد لوده گی ام خیره تر شدم
بعدن به هر اتاق که رفتم شراب بود
بعدن که جیب پارهء من زیر صفر رفت
بعدن که روی رف دو سه عنوان کتاب بود
بعدن که روسیاهی من پیش دیگران
چون انعکاس آینه در آفتاب بود
**
من گند می زنم... همه جا گند کاشتم
انگار اصالتن نسبم فاضلاب بود
۱
یک شعر صاف و سادهء « شهباز ایرجی»
یک شعر گنگ، سوی سپهری دهن کجی
من خسته ام، به هم بزنید این روال را
از این سر تصنعی، این چهرهء گجی
تو کیستی ادای مرا در می آوری
هر لحظه بین آینه، با من چرا لجی؟
مادر بزرگ! شکر بکش شام گور را
از لحظه های مهلک این زنده گی « بجی !»
سر می کشی، بکش به هزاران سو آسمان!
خواهی نخواهی آخ، به بن بست منتجی
در داخلت بپوس « امینی» به هیچ وجه
از این اتاق نیست به یک جلگه مخرجی
**
چون دختری که گل بزند بر سرخودش
پوشیده است باغ لباس مروجی
شهباز ایرج: شاعر و یکی از مجریان برنامه های رادیو بی بی سی فارسی.
بج: نجات یافتن به زبان اردو، که در بین مردم افغانستان استفادهء زیاد دارد.
2
سوار آمده بود و پیاده راهی بود
نشانیی که نشان داد اشتباهی بود
سرم که رفت به باد هزار رسوایی
نه از زبان که از اعلان بی کلاهی بود
در این زمینه فقط خون خاکی من ریخت
در آن زمان که فقط مردن و تباهی بود
ذغال در نظرم روسپید می آمد
شبی که صبحدم آغاز روسیاهی بود
هزار دزد سر بام و ماه غیبش زد...
هزار مرد در این سوی بی پناهی بود
که دیده است که یک ماده گاو گریه کند؟
طویله، موزهء گوساله های کاهی بود
نه مار بود و نه ماهی، نه مرغ بود و نه اشتر
هزار رنگ شتر مرغ و مارماهی بود
بهار و باغ چه بی ارتباط با هم بود
سفر، دچار رفیقان نیمه راهی بود
3
آفریدم آدم برفی همین که برف زد
برف آمد با کلاغی طرد و تنها حرف زد
دخترک لرزید مثل دست من پیش از گناه
آب ها را یخ که زد، او ظرف را بر ظرف زد
می نشیند از هوا شعر زمستان بشنود
یا سکوت سنگفرشی را در انسان بشنود
دست هایش هیزم خشک بخاری می شوند
اشک هایش جای آب گرم جاری می شوند
من ولی سرگرم آدم برفی خود مانده ام
من همیشه ساکت از بی حرفی خود مانده ام
**
ابرها از دختران خانه زیبایی تراند
مثل کفترها در آفاق (سخی جان) می پرند
سخی جان: حرم منسوب به حضرت علی در مزار شریف