تبليغاتX
نوشته ام كه خط بزنی
نوشته ام كه خط بزنی

شعر و یاد داشت ها

با کمی خنده خلای عمر را پر می کنم

شعرهایی را که می گفتم تمسخر می کنم

بعد می گویم  " عزیزم دوستت دارم " ولی

خوب می فهمم که می بیند تظاهر می کنم

جای یک لبخند، جای یک تعارف، یک سلام

آنقدر پرتم که از مردم " تشکر" می کنم

باز می بینم که زشتی و پلشتی می شود

زنده گی را هر قدر زیبا تصور می کنم

گوشهء مفلوک بلخ است و دوا و دود تلخ

هر که را می بینم اظهار تنفر می کنم

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 8:6 توسط ابراهیم امینی | |
...

به قدری از تو بیزارم که این دیوار و در از من

عبور خسته یی دارند یک کوچه نفر از من

نمی دانم چرا این مرگ دستم را نمی گیرد

چه چیزی ساخته این روزگار بی پدر از من

نمی دانم خطوط صورتم نقش نگاه کیست؟

که در آیینه می بینید مردی پیرتر از من

چرا این جاده ها معنای غربت را نمی فهمند

گریزانست مثل ـ سایه از آدم ـ سفر از من

درون عکسی استم که به رویم برف باریده

دگر هرگز نمی گیرد پرستویی خبر ازمن

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:12 توسط ابراهیم امینی | |
شنا کن مسیر رودی که از چشم های کوه شروع شد

دیگر در هیچ متنی " بابا آب نمی دهد"

عباس!

بوتهء گندم را با قدت اندازه نگیر

مبادا از حالا حافظه ات

مور و ملخ بزند

به تنهایی ام اندازهء تمام تکیه خانه ها واویلا دارم

گریه هایت را بگذار من بکنم

دکمهء کوچک من!

زیاد به زنده گی نچسپ

با چاقو می کندات !

در کنار درختی از تو عکس می گیرم

در کنار تو از درختی عکس می گیرم

که همیشه یک درخت است

و تو

می توانی پاش بخوری

مثل فعلی که در دهان نمی دانمی بند مانده است

از حالا وحشت را مثل مشق شب

تمرین کن!

تا بتوانی این سطرهای مزخرف را یک روز

فقط به نفع خودت تغییر بدهی

***

آفرین ! آفرین آفرین!

آخ !

نه!نه!نه!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:40 توسط ابراهیم امینی | |
اي كاش اين قدر تك و تنها نمي شدي

اصلا چه مي شد اين كه تو پيدا نمي شدي؟

ديروز ديدمت كه در آيينه ... بي امان

در زيرگرد و خاك تماشا نمي شدي

يك روز گفته بود" تو كوهي از آتشي!"

آن روز بين پيرهنت جا نمي شدي

اي مرد نيمه مرگ بميرم براي تو

 كاش اینقدر به قصهء دنيا نمي شدي

اي كاش كودكي ترا گرگ خورده بود

اي كاش هيچ وقت تو بابا نمي شدي

با هيچ كس نمي شدي... اصلا "نمي شدند"

مخلوط كرده اند، ترا با "نمي شدي"
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 12:31 توسط ابراهیم امینی | |
از بي كسي نپرس كه اين روزها كسي

حتا نگفته است تو بسيار ناكسي!

هر روز اين اتاقك توفاني است از

آن ابروان ابري و چشمان اطلسي

آغوش يار مسجدي و دست هاي او

وا مي شوند مثل كتاب مقدسي

اما نه سوي من كه من آدم! نه! چيستم؟

ها راستي... مشابه يك شكل هندسي

اين كوچه خالي است خيالي ست كوچه يي

كه مي دوي و مي دوي اما نمي رسي...

آتش! نه! باد بود چه بي اعتنا گذشت

اصلا نديد اين كه تو خاري و يا خسي

**

من ماندم و دو دست دو دستي كه سال هاست

خيلي مشابه است به ديوار محبسي

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 8:29 توسط ابراهیم امینی | |
چشم را با لحظه يي ديدار روشن مي كنم

تا بيايي چند تا سيگار روشن مي كنم

لحظه يي خود را به من ـ بازيچه ات ـ مصروف كن

لامپ هاي خانه را نشمار ، روشن مي كنم

زنده گي باشد برايت شعر مي گويم فقط

من از اين فانوس ها بسيار روشن مي كنم

مي زنم پطرول مي پاشم سرم تكليف را

هاي مردم! سوختم يك لحظه خاموشم كنيد!

نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 8:17 توسط ابراهیم امینی | |

هيچ چوچه سگي چرا با كفش هاي من شوخي نمي كند

موش هاي ماده!

 پشك هاي نر را بيشتر دوست مي داريد؟

و من زني را كه هرگز نرسيده ام به سرو وضع خويش

كه نرمش يافتم

كنده

كنده كنده

كنده كنده كنده كرده است كفش هاي مرا خيابان تا خانه يي

كه لاش پشك ها ي نر را ماده موش ها خوردند

كه هيچ كس چرا در محراق خيابان خانه اي نمي سازد

ساعت چنان خوابيده است

كه انگار ادامه يك لك و بيست و چهار نمي دانم  

در امتداد دايروي اش  تا ابد مرده است

تمام حشيش هاي مزار را كشيده است

نرمي نرسيدن به ماده موش ها

كه طعم ديگري دارد

عادت

عادت

عادت نمي كنم ديگر به معشوقه يي كه با شنيدن هر شعر گونه سرخ كند

تنها در خواب هاي من تب خالش مي زند

لب سرخ مي كند به دشنام دادنم

در هيچ كس نمي يابند خودشان را

احساساتي را كه با پاي خودت كفش كرده اي

از هيچ كسي اقتفا نمي كند

و به هيچ كسي اكتفا

اين شاهراه را چرا به سمت خانه محقرش كشيده بامدادجان

ما كيستيم

كه هيچ نيستيم؟

يعني چه؟

چوچه سگ را در سطر اول از ياد مي بري؟

و ازدهانت

هرچه سوي من آمده كه خوش نيامده

 

همه چيزرا كنار نزن

سيگار بزن

شايد موش ها فيمينيست

سگ ها مازوخيست

تو چه مي شوي ؟

هيچ چي

صبح از پشت يك عالم روزنامه تاريخ تيرشده طلوع ميكني

و شب هيچ كس نمي تواند

شبنامه عاشقانه ترا نشر كند

و تافردا اكتفا مي كني به مصرعي از حافظ

كه

"هر سخن جايي و هر نكته مكاني ندارد"

 

نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 18:42 توسط ابراهیم امینی | |

تلخ افتاد

خيلي تلخ

ازسيب تا اتفاق بايد بگريم

سلام را به رويم تف هم نكردي

باشد

امشب را باشد

 چنان كم آورده ام

كه چشم در برابر خورشيد

كه آب ازتكثر خشكيدن

كه گام از مسافت راه

كه من در برابر تو

ترسيده ام

مي خواهم بترسم

مي خواهم فرار كنم

از زني به زباله داني

و از ناني به دهاني كه هرگز لبش سبز نشد

جز با بردن نامي كه  تو روي گريه هايت گذاشته اي!

 

گر چند اين سرك هاي صاف مزار

مجالم ندادند

 تا خود را براي الاغي افغاني معرفي كنم

نتوانستم

مي توانم

 زبان مادري ام را

بر روي برادراني كه هنوز بوي ميمون مي دهند

راحت مثل سلام  تف كنم

تف كن!

"كاري كه تف كرد حضرت يوسف نكرد"

من مي خواهم از اتفاق ها بيرون بيفتم

اين چه ربطي به آزادي بيان دارد؟

 

لطفا

 شما مي توانيد پايتان را

به اندازه زبان تان دراز كنيد

نه به اندازه اين شعر!

 

سطر به سطر افتادم

اما به سطلي نيفتادم

كه از سلطنت سرد آب هاي

باميان سر بكشد

ترسيدم

 نه مثل بت از افتادن

كه مثل بودا از زنده گي

كه خدا گونه  از خودم

تا اين ادامه دم بريده

 

نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 18:40 توسط ابراهیم امینی | |
از مورچه گي گلايه مندم

كه چرا مثل سيب له نشوم

كه چرا هيچ گياه و گندمي خوشبختم نمي كند

كه چرا وقتي بال مي گشايم گم مي شوم؟!

نمي دانم چقدر آفتاب در انسان پوسيده است

كه سم كشف شود

از تمام خرمن ها منهايم كردند

وقتي برگشتم خانه

ديدم امسال تابستاني نبود كه

زمستاني باشد

قانون لگد مال مي شود

تا

از خط و خيل جدا مي شوم

مي روم

كه زير گام هاي نرم يك گياهخوار چه شوم؟

نمي دانم تو مرا مي خوري يا من ترا

زمين! بلند شو كمي

خيلي پستي

 اصلا ارتفاع نداري!

چون كلاهي ندارم بيفتد

و فرياد برهنه گي ام را

جز خودم متوجه نيستند

من شبيه كي نيستم كه او شبيه من نبايد باشد؟

بايد باشد و نباشد و مبادا

مهم نيستند

جز براي من

چشم هايم را همين چند سال پيش كشفيدند

بي آنكه بدانند و بگويند

چگونه به جهان نگاه مي كنم و بكنم

بايد ندانند

 يك راه مانده است

در گيلاس لب نخورده يي بيفتم

تا اتفاق معموليي

در روز مره گي

يك شاعر باشم

همين

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 7:2 توسط ابراهیم امینی | |
مثل يك ‹بوتل ودكاي› پس از خوردن بود

مثل يك لكه كه افتاد به پيراهن، بود

مثل يك طفل كه در كوچه تف اش مي كردند

و خيابان پرِ از له شدن و مردن بود

آه هرگز نشنيدم كه چه مي خواست چه گفت

آه هرگز متوجه نشدم ... با من بود؟

گاه قرباني يك رابطهء خوني شد

گاه زنداني عمريهء سوءظن بود

من اگر مُردم اگر زنده شوم يك مردَم

او اگر مرد اگر زنده شود يك زن بود
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 6:55 توسط ابراهیم امینی | |