شعر و یاد داشت ها
اندازه یی که شب شده ام ماه نیستی مانند جغد می گذرم از خرابه ها می پالمت به عالم اشباح نیستی می خواستم ترا ببرم همچو گردباد دیدم که کوه صاعقه یی کاه نیستی ای آب! ای که حل شده ای در تن زمین تنها تو در محاصرهء چاه نیستی از هر طرف دوباره صدا می زنی مرا هر سوی خویش می نگرم آه نیستی! همین ها باز می بیند لبانم خالی از سیگار نیست باز می بینم که او از مرگ من بیزار نیست پیش از مستی برایم پیر مردی گفته بود: راه این میخانه از روز ازل هموار نیست باز سویش خانه ویران خانه ویران می روم آه، ویران کردن من کار هر معمار نیست های مردم! بین ما و آینه حق با کی است؟ زخم او هم کمتر از زیبایی گلنار نیست چشم هایم مثل یک توته ذغال افتاده است روی اندامی که آتش پیش او نصوار نیست باز می بندم دهانی را که این دروازه هیچ راه خوبی سوی زیبایی و گندمزار نیست برخلاف چشم های خویش گاهی دیده ای؟ مرگ بسیار است اما زنده گی دشوار نیست مرگ مانند سگی پشت درم خوابیده است زنده گی هم دور تر از این در و دیوار نیست غزل دوم گنجشک های هر درختی مرده در جیبم یعنی که جنگل دست خود را برده در جیبم من جیب های معتدل دارم ولی در برف دست طبیعت چون گلی پژمرده در جیبم یار زمستانی! مرا له کن در آغوشت تا بشکند گل های بادآورده در جیبم شب خواب دیدم خواب وحشتناک ، جای پول رویید چندین کوه، سنگ گرده درجیبم وقتی زمستان می شود من با دو دست خود پت می شوم با حالت افسرده در جیبم گنجشک من! حالا که می آیی بیا اما بر مفلسی هایم نگیری خرده در جیبم به روی میز، کسی مانده است ،مانده شده گل شکسته ء من ریشه درکجا دارد که پشت پنجرهء دیگران کشانده شده گل شگفتهء من دیده یی! که رگ هایم چو سیم برق بر اعضای من دوانده شده گل شگفتهء خود را به باد خواهم داد شبیه چند ورق پاره یی که خوانده شده گلِ گلِ گلِ گل، یک گیاه عادی نیست ولی چه کار کند روی خاک شانده شده ... که سرنوشت حنا داشت خون من به کف ات مرا بکش! که رسیدم به آخرین هدف ات مرا ندیده یی ای وا ، مرا نمی بیند چه کار می کند این چشم های بی شرف ات؟ تو بید کوچکی استی ولی به موهایم چه بادهای عظیمی وزیده از طرف ات تو مثل مادر،هستی که رنج می بری از به کوچه گم شدن بچه های نا خلف ات مرا که غول بیابانی ام چه می گویی؟ " اگر تو بره نبودی نمی شدم علف ات " مادرم رفته است پیر شود ،پدرم اندکی جوان مانده ست بی تفاوت نشسته ام، پرچم روی دوش گذشته گان مانده ست مثل یک آدم تقلبی ام که به جایت بلند می خندد که به جایت بلند می گرید که به جای تو همچنان مانده ست جنگ یعنی گلوله باران کن هر چه را که بلند می بینی جنگ یعنی که من نمی فهمم پس چرا خاک و استخوان مانده ست او غزل های ناتمام مرا بین یک پارچه کفن پیچید گفت سگرت نکش ضرر دارد ته " گیلاس " شوکران مانده ست خبر مرگ یک اقاقی را رادیو پخش می کند، اما غرق در خشکزار دریاچه ست ماهیانی که بی زبان مانده ست من همان آدمی که عقده یی است، اختلال دماغ هم دارد اتفاقا سرم به من چسپید پای من پیش دیگران مانده ست تو باد بادیه یی من ردیفی از بیدم شبیه توتهء نانی که در دهان بردی میان چاله یی افتاده است خورشیدم تو در عصارهء زیبایی ات چه ریخته ای که باز کور شدم تا کمی ترا دیدم تو در نهایت تنهایی من استادی چنان که قد تو بیرون زده ست از دیدم ** کبوترانه گذشتی و تازه فهمیدم که کاش در نگهت دام و دانه می چیدم شعرهایی را که می گفتم تمسخر می کنم بعد می گویم " عزیزم دوستت دارم " ولی خوب می فهمم که می بیند تظاهر می کنم جای یک لبخند، جای یک تعارف، یک سلام آنقدر پرتم که از مردم " تشکر" می کنم باز می بینم که زشتی و پلشتی می شود زنده گی را هر قدر زیبا تصور می کنم گوشهء مفلوک بلخ است و دوا و دود تلخ هر که را می بینم اظهار تنفر می کنم به قدری از تو بیزارم که این دیوار و در از من عبور خسته یی دارند یک کوچه نفر از من نمی دانم چرا این مرگ دستم را نمی گیرد چه چیزی ساخته این روزگار بی پدر از من نمی دانم خطوط صورتم نقش نگاه کیست؟ که در آیینه می بینید مردی پیرتر از من چرا این جاده ها معنای غربت را نمی فهمند گریزانست مثل ـ سایه از آدم ـ سفر از من درون عکسی استم که به رویم برف باریده دگر هرگز نمی گیرد پرستویی خبر ازمن دیگر در هیچ متنی " بابا آب نمی دهد" عباس! بوتهء گندم را با قدت اندازه نگیر مبادا از حالا حافظه ات مور و ملخ بزند به تنهایی ام اندازهء تمام تکیه خانه ها واویلا دارم گریه هایت را بگذار من بکنم دکمهء کوچک من! زیاد به زنده گی نچسپ با چاقو می کندات ! در کنار درختی از تو عکس می گیرم در کنار تو از درختی عکس می گیرم که همیشه یک درخت است و تو می توانی پاش بخوری مثل فعلی که در دهان نمی دانمی بند مانده است از حالا وحشت را مثل مشق شب تمرین کن! تا بتوانی این سطرهای مزخرف را یک روز فقط به نفع خودت تغییر بدهی *** آفرین ! آفرین آفرین! آخ ! نه!نه!نه! اصلا چه مي شد اين كه تو پيدا نمي شدي؟ ديروز ديدمت كه در آيينه ... بي امان در زيرگرد و خاك تماشا نمي شدي يك روز گفته بود" تو كوهي از آتشي!" آن روز بين پيرهنت جا نمي شدي اي مرد نيمه مرگ بميرم براي تو كاش اینقدر به قصهء دنيا نمي شدي اي كاش كودكي ترا گرگ خورده بود اي كاش هيچ وقت تو بابا نمي شدي با هيچ كس نمي شدي... اصلا "نمي شدند"
می آیمت ولی چه کنم راه نیستی
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت
7:44 توسط ابراهیم امینی | |
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت
13:2 توسط ابراهیم امینی | |
گل شگفتهء من از بهشت رانده شده
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت
8:14 توسط ابراهیم امینی | |
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت
19:58 توسط ابراهیم امینی | |
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت
7:7 توسط ابراهیم امینی | |
به سیب ربط ندارم اگر چه پوسیدم
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت
8:26 توسط ابراهیم امینی | |
با کمی خنده خلای عمر را پر می کنم
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت
8:6 توسط ابراهیم امینی | |
...
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت
9:12 توسط ابراهیم امینی | |
شنا کن مسیر رودی که از چشم های کوه شروع شد
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت
17:40 توسط ابراهیم امینی | |
اي كاش اين قدر تك و تنها نمي شدي
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت
12:31 توسط ابراهیم امینی | |


